دیشب خیلی از چیزایی که نباید بفهمم رو فهمیدم و فهمیدم نباید خیلی از مسائل رو فهمید.
خیلی از کسانی رو که باید بشناسم رو شناختم و نسبت به چند نفر هم نظرم عوض شد.
رعد و برق های مدام با بارون همراه شده بود و صاعقه ها وحشتناکتر از همیشه بودند به طوری که من داشتم سکته میزدم.
آذرخش های قشنگ مثل فلش دوربین عکاسی بودند با این تفاوت که خدا بهمون یادآوری میکنه که اون میتونه چه فلش بزرگی بزنه اما ما نمیتونیم.
دیشب فهمیدم که برای قضاوت در مورد بد بودن آدما زمان زیادی نیاز داریم اگه دیدیم کسی که بهش اعتماد کردیم و راز دارمون بوده باید راز هامون رو همیشه نگه داره اما شاید هم مجبور به آشکار کردنشون بشه.
شاید یه سری دلیل برای انجام این کار داشته............
دیدم که خیلی ها لیاقت با معرفت بودن رو ندارند حتی اگه معرفت داشتنهای طرف مقابل بدون چشمداشت باشه و اون طرف ماجرا هم خیلی ها دوست دارند مورد محبت واقع بشند،حتی اگر محبت از روی تظاهر باشه.
امیدوارم تویی که این مطلب رو میخونی هم خیلی چیزا رو تو شب قدر
فهمیده باشی و بدونی که اگه آدم بخواد هر لحظه که بخواد و اراده کنه و نه فقط در شب های قدر میتونه به اصل و ریشه ی خودش برگرده.
به قول خودم که شاعر بزرگی هستم:
نمیخوام بگم دوباره که خودم رو گم نکردم
ادعای من همینه، من به اصلم برمیگردم