تبليغاتX
mvp999 - گفت: میرم مسافرت
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد

محسن یکی از دوستامه که اول و دوم دبیرستان با هم توی یه کلاس بودیم ولی از اون به بعد چون واسه ی همیشه به کانادا رفت فقط ارتباطمون  در حد چت و ایمیله و بس.

یادمه کلاس دوم که بودیم خیلی خوب ادای معلم ها و ناظم ها رو در میاورد حتی لهجه ی بابای مدرسه مون رو هم عالی  تقلید میکرد.

2 شب پیش که باهاش داشتم چت میکردم ادای معلم آمارمون و در میاورد. یه معلم داشتیم که خیلی تن صداش بلند بود بنده خدا هر وقت میخواست حرف بزنه میدید بعضی از بچه ها یه متر پریدن هوا البته میخورن زمین هوا میرن نمیدونی تا کجا میرن!!!!!!!!

به هر حال بعد از کلی دلقک بازی و شوخی بهم گفت: دلم واسه ایران تنگ شده.

وقتی اینو گفت بهش گفتم واسه من چی؟ گفت: واسه همه دیگه، گیر نده.

یکی دو ماه پیش میگفت: مامانم میگه بیا ایران اما من دیگه نمیام.

گفتم: بیای خیلی خوب میشه. ولی یادم افتاد مشکلات سربازی رو هم باید به این چیزا اضافه کرد.

وقتی نیمیتونی آدمی که دوست صمیمیت هست  رو تا آخر عمرت از نزدیک ببینی با خودت میگی که چه حیف! بد شد! نهایتا اینکه یه مدت حالت گرفتس.

 اما وقتی میبینی امکانات و موقعیت هایی که اونجا برای آدم فراهم میشه چیه یه خرده از ناراحتیت کم میشه و موقعی که به اینجا نگاه میکنی میرسی به بن بست.

منظورم از بن بست نبودن آزادی نیست، حرفم اینه که چه جوری عده ی کثیری از مردم فقیر و بی پولی که  اونجا تو فقر به دنیا میان میتونن با سعی و تلاش گلیم خودشون و از آب بکشن بیرون ولی اینجا شاید جای آدم فقیر توی جوب باشه اینو جدی گفتم. بار ها تو صفحات مختلف روزنامه ها این اخبار رو خوندیم. دیگه برامون اون تازگی رو نداره. شده مثل یه اتفاق تکراری و روز مره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:15  توسط محمد   | 

 

www.Tarfandestan.com

www.iransohrab.net