تبليغاتX
mvp999
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
نگاه من به آسمون        همون نگاه ساده ست

دید تو به چشمای من        نشد اسیر هوس!

صدای هق هق بارون        پیچیده توی گوشم

اما به خاطر نگات        تا ابد نمی خروشم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:25  توسط محمد   | 

یاد گرفتم وقتی احساس خاصی بهم دست نمیده، من به احساس دست بدم.

امروز حال نداشتم بعد از ناهار راه برم، رفتم بگیرم بخوابم که دیدم خوابیدن فایده ای نداره جز رفع خستگی!

پس رسیدن به بقیه امور چی میشه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:34  توسط محمد   | 

هرکی که گفت دوست دارم شاید داره دروغ میگه

یا شایدم اون دوباره حرفای بی فروغ میگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:3  توسط محمد   | 

به قول ترانه مکرم میپرسم این چه حسیه؟ یکی میگه خیانته. راستش از وقتی وبلاگ راه انداختم فکر میکنم افراد در مورد شعرهای من نظرات متناقضی دارند و  با گذاشتن کامنت های مبهم میخوان منو از جاده ی ترانه سرایی دور کنن. منظورشون از حرفاشون معلوم نیست اما همین شهرت نه چندان زیاد و اندک هم واسه من لذت بخش و خوشحال کنندس وقتی بعضی از خواننده ها از من شعر میگیرن و ادعای رفاقت دارند واسه من یه جور حس مورد اعتماد واقع شدنه . فقط بگم اونایی که تا الان از من شعر گرفتن معروف نبودن. اما در آینده...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:20  توسط محمد   | 

دیشب خیلی از چیزایی که نباید بفهمم رو فهمیدم و فهمیدم نباید خیلی از مسائل رو فهمید.

خیلی از کسانی رو که باید بشناسم رو شناختم و نسبت به چند نفر هم نظرم عوض شد.

رعد و برق های مدام با بارون همراه شده بود و صاعقه ها وحشتناکتر از همیشه بودند به طوری که من داشتم سکته میزدم.

آذرخش های قشنگ مثل فلش دوربین عکاسی بودند با این تفاوت که خدا بهمون یادآوری میکنه که اون میتونه چه فلش بزرگی بزنه اما ما نمیتونیم.

دیشب فهمیدم که برای قضاوت در مورد بد بودن آدما زمان زیادی نیاز داریم اگه دیدیم کسی که بهش اعتماد کردیم و راز دارمون بوده باید راز هامون رو همیشه نگه داره اما شاید هم مجبور به آشکار کردنشون بشه.

شاید یه سری دلیل برای انجام این کار داشته............

دیدم که خیلی ها لیاقت با معرفت بودن رو ندارند حتی اگه معرفت داشتنهای طرف مقابل بدون چشمداشت باشه و اون طرف ماجرا هم خیلی ها دوست دارند مورد محبت واقع بشند،حتی اگر محبت از روی تظاهر باشه.

امیدوارم تویی که این مطلب رو میخونی هم خیلی چیزا رو تو شب قدر

فهمیده باشی و بدونی که اگه آدم بخواد هر لحظه که بخواد و اراده کنه و نه فقط در شب های قدر میتونه به اصل و ریشه ی خودش برگرده.

به قول خودم که شاعر بزرگی هستم:

نمیخوام بگم دوباره که خودم رو گم نکردم

ادعای من همینه، من به اصلم برمیگردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:51  توسط محمد   | 

از هفته ی پیش که سوال مسابقه رو طرح کردم فقط با 2 پست کم حجم و نه چندان طولانی وبلاگم رو به روز کردم (البته چون مثل محققان ناسا گرفتار ضربه فنی کردن دروسی مثل فیزیک و هندسه گسسته بودم- البته با خوندن گسسته مغزم نشده بسته ) اما امروز میخوام به مناسبت گدشت 10 روز از ماه مهمونی خدا و سریال های انبوه سازی شده ی تلویزیونی و گرم تر شدن تنور اشتیاق برای لحظات سحر و افطار  یه موضوع جدید با عنوان دوری ما از خودمون اضافه کنم. همونطوری که در ظاهر از اسمش پیداست باید در مورد دوری ما انسانها از اون ریشه ای که بودیم بنویسم. شاید متوجه منظورم نشده باشید، در حقیقت روی صحبتم با خودم و اون افرادی هست که گذشته ی خودشون رو در عرض مدت کوتاه و در بعضی از موارد زمانی  چند ساعته از یاد میبرند و  توی عالم دیگه، خودشون رو بسیار بالا تر از هم نسلان و رقیباشون مقایسه میکنند.

فکر کنید یه خواننده ی جوون و گمنام و تازه کار که از نزدیک تا همین پارسال رابطه ای دوستانه و بسیار صمیمی با من داشت بیاد و من و اشعارم رو خزعبل تصور کنه و بیاد شعر داره از دستای تو خون میچکه با صدای افشین سیاهپوش (در مورد این شعر توی یکی از اولین پست هام مطلب نوشتم.) رو با تغییر کلمات بیت اجرا کنه و احساس غرور هم بهش دست بده زیاد چیز قشنگی به نظر نمیاد.

جمعه شب داشتم با همون دوستم صحبت میکردم بهش گفتم خوب چه خبر از خوانندگی و موزیک پوزیک اونم گفت هیچی . راستی آهنگامو پاک کردی یا نه؟

یکی از بچه ها گفته میخواستی آهنگمو رو وبلاگت بذاری؟

بهش گفتم من آدمی نیستم که آهنگ تو رو لو بدم یعنی عقلم پاره سنگ برنداشته که بیام ماکته یه آهنگ رو بذارم رو وبلاگ.

یه چیزی رو هم بگم قراره من تا یکی 2 روز دیگه با علی بحرینی سردبیر مجله ی اتفاق نو در مورد 20 بیتی که برای بابک جهانبخش سرودم و کنار گذاشتم تلفنی صحبت کنم و در صورت توافق علی بحرینی که ترانه سرای اصلی آلبوم تازگیا با صدای بابک جهانبخش هست بتونم به آرزوی بزرگم در ترانه و موسیقی یعنی همکاری با خواننده ی خوش صدا و نابغه ی موسیقی این ماه های موسیقی پاپ که حتی فرا تر از شادمهر نشون داده و با 12 شعری که تا به حال اجرا کرده نشون دهنده ی جادوی تلفیقی از تکنیک احساس و قدرت صدا رو به هممون ارائه داده.

در پایان اینو بگم که سعی من اینه که در این 2 هفته ی باقی مونده هر روز یه موضوع متفاوت به خصوص آزمون 86 مینویسم.

از فریبا یزدانی نویسنده ی با سواد و خوش حس گروه روزنه و از میلاد عسگری عزیز که توی پست مسابقه ام ازش تعریف کردم باز هم تشکر میکنم. ضمن تشکر از لادن کریمی نویسنده ی روزنامه ی رسمی خراسان و عضو فعال گروه روزنه در ماه های اخیر ( به خاطر توصیه های به جا و مهمشون در اصول نوشتن متن) و امید وارم زیر چتر اینترنت به نوشتن و روحیه دادن به پایه ی خیال هممون موفق باشند.

ضمنا از تمام معلمین آموزشگاه بهار که در مدت این 1 ماه علاقه ی من رو به درس 10 برابر کردند به خصوص مهندس  مازیار رامین راد دبیر خوش برخورد و مسلط درس هندسه ی گسسته و جبر خطی که شیوه ی خوب درس دادن رو عالی بلده و دکتر شاپوران دبیر کم یاب و بی نقص ادبیات که تبحری مثال زدنی در ارائه ی نکات دستوری دارند تا مرز بی نهایت تشکر میکنم.

به زودی در یک پست سبک تدریس همشون به خصوص دکتر کریمی دبیر جالب و صاحب سبک درس دین و زندگی که اصلا نشون از یک شخص ظاهر ساز نداره رو براتون توضیح میدم.

فقط 2 هفته تا عید فطر و اکران اولین اثر محسن چاوشی در سینمای ایران فرصت داریم پس دقایق مون رو برای لذت بردن از این ماه و سریال هایی مثل صاحبدلان(از نظر من بهترین سریال تاریخ تلویزیون ایران در ماه رمضون های تمامی سال ها)

و زیر زمین که تا مدت ها نام خوب، بد، زشت رو براش  انتخاب کرده بودند و بدعت شیوه ی بازیگری فتحعلی اویسی و در این قسمت ها مهران رجبی حرفه ای خودمون رو سرگرم کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 2:44  توسط محمد   | 

محسن یکی از دوستامه که اول و دوم دبیرستان با هم توی یه کلاس بودیم ولی از اون به بعد چون واسه ی همیشه به کانادا رفت فقط ارتباطمون  در حد چت و ایمیله و بس.

یادمه کلاس دوم که بودیم خیلی خوب ادای معلم ها و ناظم ها رو در میاورد حتی لهجه ی بابای مدرسه مون رو هم عالی  تقلید میکرد.

2 شب پیش که باهاش داشتم چت میکردم ادای معلم آمارمون و در میاورد. یه معلم داشتیم که خیلی تن صداش بلند بود بنده خدا هر وقت میخواست حرف بزنه میدید بعضی از بچه ها یه متر پریدن هوا البته میخورن زمین هوا میرن نمیدونی تا کجا میرن!!!!!!!!

به هر حال بعد از کلی دلقک بازی و شوخی بهم گفت: دلم واسه ایران تنگ شده.

وقتی اینو گفت بهش گفتم واسه من چی؟ گفت: واسه همه دیگه، گیر نده.

یکی دو ماه پیش میگفت: مامانم میگه بیا ایران اما من دیگه نمیام.

گفتم: بیای خیلی خوب میشه. ولی یادم افتاد مشکلات سربازی رو هم باید به این چیزا اضافه کرد.

وقتی نیمیتونی آدمی که دوست صمیمیت هست  رو تا آخر عمرت از نزدیک ببینی با خودت میگی که چه حیف! بد شد! نهایتا اینکه یه مدت حالت گرفتس.

 اما وقتی میبینی امکانات و موقعیت هایی که اونجا برای آدم فراهم میشه چیه یه خرده از ناراحتیت کم میشه و موقعی که به اینجا نگاه میکنی میرسی به بن بست.

منظورم از بن بست نبودن آزادی نیست، حرفم اینه که چه جوری عده ی کثیری از مردم فقیر و بی پولی که  اونجا تو فقر به دنیا میان میتونن با سعی و تلاش گلیم خودشون و از آب بکشن بیرون ولی اینجا شاید جای آدم فقیر توی جوب باشه اینو جدی گفتم. بار ها تو صفحات مختلف روزنامه ها این اخبار رو خوندیم. دیگه برامون اون تازگی رو نداره. شده مثل یه اتفاق تکراری و روز مره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:15  توسط محمد   | 

 

 

امزوز تولد برادر یکی از دوستای دبیرستانیم بود. با اینکه از دوستم که اسمش محمد علی هست خبر خاصی  ندارم و حدود 9 ماهه که باهاش صحبت نکردم اما به برادرش خیلی علاقه دارم.

چون فکر میکنم بچه های کوچولو از صداقت خاصی برخوردارند و هنوز وارد دنیای ما بزرگتر ها نشدن. 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:11  توسط محمد   | 

از اینکه 2 هفته واسه ی نوشتن ادامه ی  پست مربوط به عروسی طول کشید زیاد تحجب نکنید من همینجوریم دیگه.

خلاصه ش اینکه اون شب عقاب آسیا اومده بود اولش که از اطرافیان این خبر رو شنیدم گفتم مثل همه ی خالی بندی های قبلیشون که جدی نگرفتم با این اتفاق برخورد مینکنم اما یهو دیدم احمد رضا عابدزاده از کنارم رد شد.

رفتم بهش سلام کردم، اون هم با لبخند به سلامم جواب داد ازش پرسیدم دیگه فعالیت باشگاهی رو ادامه نمی دید به عنوان مربی یا کمک مربی؟

اونم گفت نه دیگه، فعلا نه. ( نکته ی جالب توجه اینکه چند روز بعد یعنی هفته ی پیش سر تمرینات سرخپوشان پایتخت حاضر شده بود و به عنوان تمرین دهنده در کنار حمید استیلی به فعالیت مشغول شد اما همونجا هم اعلام کرد حاضر نیست که به عنوان کمک مربی در کنار مربی خارجی کار کنه. که این اتفاق هم رخ داد و حضور او در پرسپولیس به کل منتفی شده فعلا.)

به هر حال اگه تونستم از اون شب و اتفاقاتی که افتاد بیشتر مینویسم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:4  توسط محمد   | 

2 شنبه شب عروسی نوه ی عمه ام یا به عبارت دیگه پسر دختر عمه ام دعوت بودم. کسی که نسبت خیلی دوری با من داره و چند سالی بود که ندیده بودمش.

راستش خودم در کل از عروسی خیلی خوشم میاد دلیل اصلی اون هم موجودی به نام شام هست که عجیب آدم رو تحت تاثیر قرار میده.

نمیدونم چرا شام عروسی اشتهای آدم رو n چندان میکنه و آدمیزاد دلش میخواد هر چی جلوشه ببلعه.

دومین دلیل من که باعث شده از عروسی خوشم بیاد بزن و برقص و بکوب عروسی که البته از رقصش زیاد خوشم نمیاد چون نه خودم

رقصیدن بلدم و نه توی رقص بقیه چیز خاصی نمیبینم یعنی حرکت عجیب و غریبی توش نداره و یه کار تکراریه که همیشه تو عروسی ها انجام میشه.

فارغ از این قضیه باید بگم از آهنگ های عروسی خیلی خوشم میاد چون هم اینکه اکثر این آهنگ ها رو قبلا شنیدم و تفاوت اجرای خواننده ی اصلی با خواننده ی عروسی رو میشه حس کرد.

اینکه خواننده عروسی سعی داره از هر شگردی برای شبیه کردن صدای خودش به خواننده انجام بده که تا حدودی خنده دار به نظر میاد. مثلا در حالی که خواننده در حال خوندن ((بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو میتونه برسونه)) هست در یک آن ریتم آهنگ رو عوض میکنه و این صدا شنیده میشه:DJ Aligator

بعد از اینکه یه سری آهنگ مثل جون خودت و مجنون (بلک کتس)، خوشگلا باید برقصند و نگو نه نمیشه (اندی) و... که دارای ریتم دامبول و دیمبول هستند به وسیله ی خواننده ی مقلد اجرا شد رسیدیم به بخش بریدن کیک عروسی.

تا اینجای کار رو داشته باشید تا فردا که به تفصیل این بخش رو شرح بدم و هم اینکه اون نکته ی جالب درباره ی حضور یکی از ستارگان سابق فوتبال آسیا (اسمش بمونه برای فردا اما اگه به قسمت نظرات مراجعه کنید اسمش رو هم متوجه میشید.) در مجلس عروسی بود رو به طور کامل و بامزه براتون بنویسم.

تا فردا خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 23:55  توسط محمد   | 

 

www.Tarfandestan.com

www.iransohrab.net